سيد محمد باقر برقعى
3646
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ساحل اميد طبيب ماست كه درد كسى دوا نكند * و گر دوا كند البتّه درد ما نكند از آنچه بر سرت آيد ز دوست دم دركش * كس اعتراض به فَعال ما يَشا نكند ره وصول به كام دل التجاست به دوست * به كام دل نرسد هركه التجا نكند گمان مبر كه كسى ره برد به حجّ قبول * كه سير مردهء عشق از ره صفا نكند رسد به ساحل امّيد روزى اين كشتى * خدا كند اگر اين كار ناخدا نكند وفا به جاى من اى دلستان غنيمت دان * كه حسن بر رخ كس اينقدر وفا نكند به پيش همّت درويش بىريا فرقى * فراش ديبا از فرش بوريا نكند هزار بنده به جرم وفا چو « نصرت » كشت * چو نيست آنكه بپرسد از او چرا نكند شهر نيستى رفتم به شهر نيستى تا خويش را پيدا كنم * و اندر دل هر ذرّهاى خورشيدآسا جا كنم از گردش ايّام چيست بىياد تو حاصل مرا * جز آنكه با صد خون دل امروز را فردا كنم يكعمر رسوا كرد عقل اى دل ، من ديوانه را * شد وقت كز ديوانگى من عقل را رسوا كنم رفتم به صد شوق و شعف در كوى آن بيت الشّرف * يا زلف او آرم به كف يا مشت خور را وا كنم از همّت ديرين او وصف لب شيرين او * من سركهها شيرين كنم من غورهها حلوا كنم من عهد بستم هر بهار تا مىخورم در جويبار * و اكنون به ياد روى يار آن عهد را ايفا كنم امشب ز جامى سرخوشم وز تاب مى در آتشم * گر شاعر ديگر كشم اسرار را افشا كنم « نصرت » كنون باد بهار در بوستان ميناگر است * من نيز تشريف بهار از ساغر مينا كنم